سفر به سرزمین خورشید
این روزها خیلی دلتنگ بودیم ،تصمیم گرفتیم راهی سرزمین خورشید شویم .در این سفر منصوره و مامان و بابا مارا همراهی کردند.محل اقامت ما خانه خاله مهری نزدیک حرم بود .برای رفتن به حرم لحظه شماری می کردم هیچوقت تا به حال این حس را نداشتم ،فکر می کردم فقط اونجاست که میشه درد ودل کرد وبعد پشیمون نشد .می خواستم فقط با امام مهربانیها صحبت کنم .به درب باب الجواد که رسیدیم ایستادیم و اجازه ی ورودمان را با اندک سرمایه ای که از حضور قلب داشتیم خواندیم و بعد به سمت حرمش حرکت کردیم آنجافقط اشکهایم بود که می ریخت ،تمام کلمات از ذهنم فرار کرده بودند ،آنقدر گریه کردم تا سبک شدم . یه کلید کهنه چرخید توی قفل سینه م انگار یه دل شکسته افتاد زیر دست وپای ...
نویسنده :
مامان محدثه
13:57





