امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

سفر به سرزمین خورشید

این روزها خیلی دلتنگ بودیم ،تصمیم گرفتیم راهی سرزمین خورشید شویم .در این سفر منصوره و مامان و بابا مارا همراهی کردند.محل اقامت ما خانه خاله مهری نزدیک حرم بود .برای رفتن به حرم لحظه شماری می کردم هیچوقت تا به حال این حس را نداشتم ،فکر می کردم فقط اونجاست که میشه درد ودل کرد وبعد پشیمون نشد .می خواستم فقط با امام مهربانیها صحبت کنم .به درب باب الجواد که رسیدیم ایستادیم و اجازه ی ورودمان را با اندک سرمایه ای که از حضور قلب داشتیم خواندیم و بعد به سمت حرمش حرکت کردیم آنجافقط اشکهایم بود که می ریخت ،تمام کلمات از ذهنم فرار کرده بودند ،آنقدر گریه کردم تا سبک شدم . یه کلید کهنه چرخید توی قفل سینه م انگار یه دل شکسته افتاد زیر دست وپای ...
22 خرداد 1393

برای همسرم

دلم حضور مردانه می خواهد، نه اینکه مرد باشد ،نه...! مردانه باشد:حرفش ،قولش ،فکرش ،نگاهش ،قلبش، و آنقدر مردانه که بتوان تا بینهایت دنیا، به او اعتماد کرد ،تکیه کرد...
9 خرداد 1393

برای پسرم

پسر خوبم برای تو می نویسم برای تو که وقتی به دنیا آمدی نیمی از آن دنیای تمام رنگ صورتی را پاک کردی باشیطنتها وشیرین زبانیهای خودت پاک کردی وبه آن نیمه دیگر ،رنگ آبی پاشیدی میدونم که تو هم یه روزی عاشق میشی. میای وایمیستی جلوی من و بابات و از دخترکی میگی که دوسش داری! ... این لحظه اصلا عجیب نیست و تو ناگزیری از عشق....! که تو حاصل عشقی پســـرم... مامانت برای تو حرف هایی داره حرف هایی که به درد روزهای عاشقیت میخوره... عزیزدلم! یک وقتهایی زن بی حوصله و اخموست. روزهایی میرسه که بهونه میگیره. بدقلقی میکنه و حتی اسمتو صدا میکنه و تو به جای جانم همیشگی میگی: "بله!" و اون میزنه زیر گریه.... زن ها م...
9 خرداد 1393

برای دخترم

همه چیز به حساب می آید هر کاری که انجام دهید یا به شما کمک می کند یا آسیب می رساند هیچ چیزی خنثی نیست دخترم این نوشته ها را برای تو می نویسم برای تو که به دنیا آمدی و دنیای بی رنگ ما را صورتی کردی دختر نازنینم ...دختر بودن حکایت غریبی است دختر بودن با زن بودن و رنج گره می خورد هیچ وقت از یاد نمی برم کودکیهای خودم را زمانی که دوست داشتم پسر باشم همان وقتها که صدای خنده ها وجیغهای من تا ته کوچه می رفت و من مواخذه می شدم همان وقتها که دوست داشتم با دوچرخه تا ته کوچه بروم ومنع می شدم روزهایی که فکر می کردم اگر پسر بودم دنیا را می گشتم و بهترین دختر را برای همسری انتخاب می کردم و همین حس انتخاب...
9 خرداد 1393

حکمت خدا

 گنجشك با خدا قهر بود……. روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت .  فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند  و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛  من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم كه دردهايش را در خود نگاه ميدارد... و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.  فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست. گنجشك گفت :  لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواس...
5 خرداد 1393

یک

گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شود گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گردد گاهی با یک کلمه ، یک انسان نابود می شود گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکند مراقب بعضی یک ها باشیم در حالی که ناچیزند ، همه چیزند . . . ...
5 خرداد 1393

دلم

دلــــــم ؛ گـاهی میــگیــرد ! گـاهی میــسوزد ! و حتی گـاهی ، گـاهی نــه _خِیــلی وقتـــها_ میـــشکند ! امــ ـا هنـــــوز می تَپــــد ....   ...
5 خرداد 1393

زیباترین هدیه

چند روز میشد که آیدا به ما گفته بود که برای زنگ هنر باید مروارید ببرن و ما هم به دلیل مشغله ی زیاد هی امروز و فردا می کردیم تا اینکه جمعه شد وشب هرجا که سر زدیم مغازه ها بسته بودن وآیدا هم خیلی ناراحت شد باباش تلاش کرد تا از دلش در بیاره ظاهرا آیدا مارو بخشید ولی ته دلش ناراحت بود .روز شنبه هرچی با خودم کلنجار رفتم نتونستم خودم رو متقاعد کنم وهمش حواسم به آیدا بود بالاخره تصمیمم را گرفتم وپاس ساعتی گرفتم چند جا رفتم تا مروارید گیر آوردم وبردم مدرسه آیداخیلی خوشحال شد وکلی ازم تشکر کرد.خانم مظفری هم خیلی از آیدا تعریف کرد و گفت خیلی دختر خوبی هست و از هر نظر نمونه.عصر که تعطیل شدم ورفتم دنبال آیدا دختر عزیزم دستبند زیبایی را که درست کرده بود ...
15 بهمن 1392